تبليغاتX
ایراندخت
خوشا اون روزایی که کودن بودم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 19:59 توسط سپیده |

ماها ما آدم ها ما آدمای ایرانی اشکالمون اینه که قبل از اینکه خیلی چیزا رو تجربه کنیم می دونیم و قبل از اینکه خیلی چیزا رو بدونیم تجربه میکنیم . اینه راز پسرفتمون.

کاش من آدم نبودم. اینم برا اینکه دلم نمیاد بگم کاش آدم ایرانی نبودم. که من اگه عاشق یک چیز باشم تو زندگیم بی چشم داشت تنها و تنها ایران عزیزمه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:26 توسط سپیده |

آره همینه تا وقتی تازست وجود داره . وقتی رنگ و بوی کهنگی به خودش گرفت...

 میشه...

ابتزال

ابتزال فکری، ابتزال اخلاقی، ابتزال شخصیتی.

بابا بسه دیگه خودمو می خوام

انگار باید نو به نو بشه تا باشه تا وجودشو احساس کنی.

وگرنه نیست که ببینیش

دیگه نمی خوامو نمی تونم به کسی بگم ((دوستت دارم))

که اگر بگم دروغ گفتم.

جمله ای که فقط روی سطح زبانم حقیقت داشته، وجود داشته و باور شده. و تنها با گوش های شنوندم شنیده شده و نه قلبش نه عمق وجودش. که اینجور جاها وجود ندارند.

آخرین نظریه ی این جانب اینه که : ((علاقه ی عمیق وجود نداره))

این عبارت ساخته ی دست بشر ، بی معنا و بی اصل و نسبه اما خوب ریشه کرده و جاش محکم شده. همین.

بشر، تمام آرزوها و نداشته ها و ندانسته هاشو تخیل میکنه. و بعد تو دنیای بی شعور اطرافش دنبال تنها عبارات صوری میگرده و وقتی پیداشون کرد قانع و راضی باورشون میکنه به عنوان یه حقیقت.

عشق هم چیزی نیست جز یه ابتزال فکری برای من. عشق، هیچ چیز نیست.هیچ چیزو

هیچ چیزو

 هیچ چیز

عشق خود هوسه. هوس یه بشر ناقص العقل به یه آدم مثل خودش که تنها بعضی ویژگیهاشون باهم متفاوته.

شعور من دستخوش هر بی تعادلی می شه. بذار حداقل بی تعادلی ها و بی ثباتی هام از خودم باشند. برام از این به بعد درست مثل گذشته عمرم تا قبل از دو سال و نیم آخر خنده دار خواهد بود وقتی ((دوباره عاشق بشوم))

یا بشنوم ((دوستت دارم)) از کسی به خودم یا به کس دیگه.

و من اعتراف میکنم آدم بی قید و بندی هستم. بی اراده در برخی موارد و حتی بی بند و باری رو آرزو دارم.

عشق یعنی برای هر سؤال یه جوابی هست.همین

اینه معنای عشق و علاقه ی عمیقی که بشر قرن هاست زور زد و دنبالش گشت.

عشق یعنی خودش یعنی بی نیازی نه این ابتزالی که آدم ها براش ساختند.

اما من عاشقم

من حقیقتا عاشقم. اما نه عاشق چیزی. من عاشق پیشم. کلاً عاشقم.

عاشق یعنی چه؟

یعنی دیوونه. و من دیوونم.

((آدم عاشق هر کاری))

چیزی که آدم بهش میباله به عنوان علاقه ی عمیق همون باید بره زیر بارون بشوره. وقتی این کارو کرد بعد تازه می فهمه اوضاع از چه قراره. به خصوص اگه باز هوسش به موجودی تازه جلوه گر بشه.

اگر کسی وفاداری رو می پرسته من می برمش زیر سؤال. زیر این سؤال که : مگه نه اینکه از ترس از دست دادنش اونو نگه می داری؟

چه خنده دار که به خاطر ترس از دست دادن چیزی اونو از دست ندی و تازه این فقط ظاهر قضیه باشه . در واقع تو، اونو از دست میدی.

اما آدم به خاطر همین هوس کلی از ارزش های اخلاقی رو بدست میاره ارزشش تو همنیه فقط و البته چه بسیار ارزش های اخلاقی که از دست میدی.

 و سخن آخر اینکه :

بله البته بله خیلی سخته وقتی هنوز به کسی هوس(=عشق) داری ترکت کنه .

و سخن آخرتر اینکه :

آره می خوام تنها باشم. می خوام تو خودم غرق بشم. اگر هوسی هست. اگر عشقی اگر نفرتیُ هرچی هست خودم باشم و با خودم حل و فصل کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:14 توسط سپیده |

دارا جهان ندارد سارا زبان ندارد                     بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

   کارون زچشمه خشکیدالبرزلب فروبست              حتی دل دماوند آتش فشان ندارد


  دیو سیاه دربند آسان رهید وبگریخت                   رستم در این هیاهو گرز گران ندارد

  روز وداع خورشید زاینده رودخشکید                      زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد

  بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند                         گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد

  دریای مازنی ها بر کام دیگران شد                       نادر زخاک برخیز میهن جوان ندارد

  دارا کجای کاری دزدان سرزمینت                         بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد

  آییم به دادخواهی فریادمان بلند است             اما چه سود که اینجا نوشیروان ندارد


  سرخ وسپید وسبزست این بیرق کیانی                اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد

 

  کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید                 شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
 
  هرگز نخواب کوروش ای مهرآریایی                    بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد

 

بیایید به داد خودمون برسیم

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:0 توسط سپیده |

نخواستم با غم بسازی ، نخواستم هیچی نگی

نخواستم درد دلت رو دیگه با هیشکی نگی

آخه عشق اجباری نیست ، تو زندون من نمون

حالا که فکر رفتنی ، دیگه از موندن نخون

تا دیدم می خوای بری ، دلم راهتو سد نکرد

برو فردا مال تو ، دیگه اینجا برنگرد

بدون من ، بعد من ، دلتو هرجا جا نذار

غم با من بودنو ، تو من بعد یادت نیار

 

(از http://www.mrf63.blogfa.com/محمد رضا)

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:3 توسط سپیده |

لعنت به ریشه های گندیده ی متعفن که از سرو روی همه چیز میریزه و اگر جایی نباشه چشم رو میزنه. حالا دیگه برای مردم، لجنزار کثافت کاری یه حمال، به جای اثر هنری، چشم نواز و زیباست.

گور بابای همه چی

شعار امروز و دیروز و هر روز:  در تحریم ریشه و تکریم آزادی پیش به سوی آمریکا !

آخر دنیا هرجا که باشه باید رفت! و رسید و بعد جستجوی دیگه ای رو شروع کرد. و لابد برگشت. میخوام تا خرخره تجربه کنم. تا خرخره٬ زندگی. تا خرخره٬ مرگ. میدونم آخرش چیکار میکنم . میرم یه جای بی سرو صدا آروم میگیرم و در سکوت زیبای یه جنگل یا بیابون سرمو میذارم زمینو...

خلاص.

آخ اون روز که من بمیرم آخ اون روز که سپیده بمیره چه حالی داره زندگی.

ای آخر دنیا هرجا هستی منو بخون. هرچه زودتر

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:32 توسط سپیده |

امروز 13 آبان بود روز موعد . من هم رفتم بیرون سر ساعت مشخص شده در جای مشخص. اصفهان. کلی هم پیاده رفتیم به یه امیدی. اما چه فایده رمق ندارم بنویسم از دست این مردم که هر بلایی سرشون میاد و هر عذاب و بدبختی که دارن حقشونه و لیاقتشونه. دیگه دلم میخاد هرچی از دهنم در میاد بگم که یکم خالی بشم. کارای روزمره و رفت و آمد معمولی و همیشگی و این پهن ها پاک شدنی نیست و این مرداب خشک شدنی نیست و من تمام خواهم شد اگر ...

بمانم

دیگه عاشق ایرانم اما تشنه ی رفتن . عاشق ایرانم اما بیزار از موندن.

همون قضیه مرداب و لجن و مرگ و پِهِنه

من میرم تا وقتی برگشتم شعورم برسه چطوری باید  از روی مرداب راه برم. روی مرداب زندگی کنم. عجیبه ! قراره اینارو اونجا یاد بگیرم؟

نمیدونم چی دارم میگم خودم؟ اما یاد گرفتم وقتی مینویسی فقط بنویس.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:27 توسط سپیده |

بر می­گردم، پشت سرم رو نگاه می­کنم. تورو که می­بینم ، از دویدن باز می­ایستم. تو که به من نگاه میکنی، به سمت هم میدویم. برای اینکه زمین نخوریم هر دو به زمین نگاهی می اندازیم. پس یه چیزایی یادمون میاد. باز همدیگه رو که فراموش می­کنیم،  من به جلو میدوم و تو آروم قدم بر میداری.

میگم ای کاش این بار به عقب بر نگردم تا باز تورو نبینم و نایستم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:43 توسط سپیده |

اینم که میدونید؟ هان؟

 

زن در اسلام = دستمال کاغذی

زن در ایران باستان = گوهر ناب

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:43 توسط سپیده |

با کمک اسلام ناب محمدی ما می توانید روح خود را از عرش به فرش و سپس به زیر فرش و بعد به اعماق زمین برسانید.

 همانگونه که می­دانید آنجا کاملا شبیه جهنم است . همانجاییکه اسلام و مسلمانها عاشق و شیدایش هستند.

پس همه باهم پیش به سوی عذاب علیم حماقت.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:43 توسط سپیده |

ایران شده عین باتلاق . یه مرداب. هرچی تلاش کنی، درحد تقلای پیش از مرگ بیشتر نخواهد بود و  هر کس بیشتر امید داشته باشه برای نجات و نجات دادن، بیشتر تلاش میکنه پس بیشتر هم فرو میره . کسی که متوجه شرایط و اوضاع نیست یا کسی که امیدی نداره، راکد و آروم میمونه پس غرق شدنش هم خیلی بیشتر طول میکشه و آروم و در بی خبری اتفاق میفته.

تکرار مکررات و خیلی مزخرفه که منم باز بشینم و بگم ای دادو ای هوار ببین کورش بزرگ ما ببین کورش که چه بلایی به سرزمینت وارد شده. ببین تبدیل به چی شده. پس اگه اینم نگم دیگه چی بگم؟ مگه حرفی هم باقی میمونه؟

و اگر روحی وجود داره و حیات بعد از مرگی، مگه کس دیگه ای هم هست که پیش روش بشه نشست و زار زد؟ کس دیگه ای هم داریم؟ که اگر آبرویی برامون باقی مونده از اونه.

توی این وانفسا توی این دری وری. توی خیابون لجنی که میره به لجنزاری به اسم دانشگاه نشستم. مردک پشت سرم با نیروی احمقانه ای صفحه های فلزی رو پرت میکنه پشت وانت . لابد عقده­ی زنده بودنش رو با نیروی اضافی میریزه پشت ماشین تا بره پی کارش. یا همون عقده­ی بدبختی ها و دردهاش. و مردم اینقدر بی حوصله و بی ریخت و پکیده هستن که به روی خودشون نمیارن.

و من هم. و من هم . و من هم فقط دعا میکنم این دیگه آخریش باشه. کاش بشر دعا رو اختراع نکرده بود. اینه ایران ما. اینه یه مرداب . مردم آگاه زودتر از موعد می میرند و می پوسند و مردم ناآگاه آروم آروم به لجن تبدیل میشن. و همه چیزِ اینجا به پوسیدن همه چیز کمک می کنه. به لجن  شدن همه چیز و چیه که میتونه یه مرداب رو خشک کنه؟

وقتی حتا دور بودن (پ، ژ، گ، چ) روی کیبورد برام نا امیدی به بار میاره.

 وقتی ناخن هامو میجوم برام یادآور تعفن بی پایان کل زندگیه.

 وقتی کمتر کسی میفهمه. باز خوبه همین دو سه نفر هستن که هر کدوم بخشی از تورو بفهمن.

دنیا کثیفه . هیچ وقت هم تمیز نمیشه. عدالت یه افسانست. و فهم ... دریغ از فهم.

مال این دنیا باشم یا نباشم تا جایی که بتونم تحمل میکنم و جلو میرم و جا نمیزنم . تا به خودم ثابت کنم آیا درست می اندیشم یا نه . آیا باید به یه دردی خورد یا نه؟

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:40 توسط سپیده |

انقلاب ما انفجار پِهِن بود. چطوری میشه اینهمه پهنو از سرو روی این مملکت پاک کرد آخه؟
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:38 توسط سپیده |

همه چیز دور میزنه. و دور میزنه. من دور می زنم و دنیا هم. همه چیز دوگانست و انگار یک محور تقارن داره. کشف اینکه اون محور تقارن کجاست برام نهایت لذت خواهد بود . من در زندگیم بارها دور زدم و هی دور زدم. جوری که برام از مدت ها پیش مشخص شد که روزی به کودکی و حتی جنینی بر خواهم گشت.

دنیا از کی شروع میشه؟

محورش کجاست؟

برای همه ی آدم ها این سؤال هست که آخر دنیا چیه. و من فهمیدم که اگه بفهمم اولش چیه آخرش رو هم کشف میکنم. تمام دوره های بشری از هر لحاظ دور میزنن و حتی بارها دور میزنن. رنسانس عین کلاسیک میشه و مدرن عین بدویت. هر چی بری جلو انگار به عقب بر میگردی و وقتی کاملا به عقب بر گشتی و به ته رسیدی، دوباره به جلو رفتن رو شروع میکنی. همونطور که چندین بار توی این 4 سال آخر عمر 25 سالم برام اتفاق افتاده . اینطور فکر می کنم که بسیار بیشتر بوده اما من به اونها آگاه نبودم.

به زودی چیزی رو کشف خواهم کرد که از شوقش خواهم مرد.

همه ی هستی دوتاست و پر از دوتایی.

 من هم دوتام و پر از دوتایی. من همون آتشیم که لبریز از دوتایی های متضاده که هرکدوم لبریز از اضداد هستن. زیباست و زیبایی عین تضاده . زیبایی مرگ میاره و مثله مرگه و مرگ خودش، هم زیباست و هم زشته. من دوتام، اما چون متضادم یکی هم هستم. ولی باز یه نیمم. نیمه ای که پشت و رو داره و تنها رو به نیمه ی دیگه می تونه یکی بشه. بعد از یکی شدن نیمه ی دیگه ای خواهد بود که باز دنبال جفت می گرده و باز تا آخر یه زنجیره از اضدادِ تک ها و دوتاها و نیمه ها...

باید برگردی تا جلو بری. اگر جلو بری بر خواهی گشت و اگر عقب بری جلو خواهی رفت. فقط باید بدونی هیچ چیز رو دودستی نچسبی. و حتی یه دستی و حتی یه انگشتی.

دارم می رم و موندن حتی یک لحظه... مرگ منه. و رفتن یعنی برگشتن. و رسیدن یعنی مرگ. و مرگ یعنی تولد. و من لحظه ی مرگ رو میبینم و بی صبرانه به سمتش حرکت میکنم.

من زایش ذهن رو می پرستم و بس.

نه دینی، نه حماقت دیگه ای و تمام.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:46 توسط سپیده |

باور کنید که خدا مرد. راحت باشید . احساس گناه نکنید. حقیقت دارد خدا مرده. این رو هم بخونید:

پدر سخت دلتنگ تو در این سیاهکده بی رونق، چشم به در، منتظر پیکی دیگرم که بیابید و بگوید تعبیر فاصله بین من و تو را، که آمد قرنها پیش، دستار بسر و گفت پدرت خشمگین است و غضبناک گفتم از برای چه؟ گفت از برای سرکشی ، خود سری، تکبر و غرور تو گفتم کدامین غرور، کدامین خود سری؟
و گفت داستان سیب را، که سرخ بود و حتما لذیذتر از تمام آن چیزهای دیگر، آری سیب بود ولی سیب نه که طعم فهمیدن، لمس کردن و دانستن میداد و چه شیرین ، شیرین است تجربه و گفت که بر من غضب کردی و گفت که مکافاتش این دخمه است

پدر پیک ادعا میکرد که باز میتوانم به آن خانه برگردم که بودم آنجا، راستش از یاد برده ام خانه پدری را، آخر مجازات این فرزند ناخلف، طولانی شده است زیاد گفتم ای پیک بگو از خانه پدریم، چشمانش را از من دزدید و گفت وگفت که پر است پر است از سایه ، درخت ، شیر، انگبین و دخترکان سیه چشم نار پستان همیشه باکره و نگفت از کار از دانستن از فهمیدن از عشق آخر پدر، آنها که گفت اینجا هست و آنها که گفتم شاید نه و پیک گفت عقوبت عشق به دانستن را، که همان زیاده طلبی است در مرام شما ، گفت که آتشم میزنی، میسوزانی، احیا میکنی باز میسوزانی باز احیا میکنی باز میسوزانی و باز وباز و باز ... راستش ترسیدم نه از سوزانندگی آتش که از تو و گفت که مرا قاتل برادرانم و خواهرانم خواسته ای، آخر تو که به جرم جویدن یک سیب اینگونه غضبناک شدی، چگونه از من میخواهی گلوی برادرانم و خواهرانم و شاید فرزندان خودت را بجوم

راستی پدر فرزندی از جنس دیگر داشتی یادت نیست، همان که غفلت شیرینش فاصله انداخت بینمان آخر از حوا از زن از مادر صحبتی نکرد پیک و اگر حرفی بود چه بگویم شاید سنت پسر دوستی ریشه در خانه پدری دارد

بگذریم، باز این فرزند ناخلف پر چانگی کرد هم خسته ای هم خشمگین. خسته از پر حرفی من و خشمگین از اینکه این گونه گفتم دلتنگی ها را چون پیک چند جمله گفت و گفت باید اینها را تکرار کنم تا بشنوی چه کنم که من همان فرزند خیره سر روز ازلم

پدر دیگر خسته ام از اینکه تا ابد بنشینم چشم انتظار پیکی دیگر شاید برسد شاید نرسد. پدر یکی از برادرانم اینجا میگفت تو سالهاست که مرده ای نمیدان شاید. به هر حال پدر، دیگر مکافات سیب خوردن آنقدر طولانی شده است که به همین دخمه عادت کرده ایم، آخر خوبیهایی هم دارد آنقدر چشمانمان به در خیره بود که نمیدیدیم نمیدیدیم زیباییهایی دارد دخمه ما که خانه پدری در خواب هم نمی بیند

بس است نگاه به بالا، میخواهم به پایین بنگرم، به اینجا، میخواهم بلند شوم فریاد بزنم من (( انسان )) فرزند خیره سر پدرم میخواهم با دستان خودم با همت، عشق و اندیشه خودم زندگی را بسازم و دخمه را

راستی پدر دلگیر نشو می آیم، گاه گاه بر سر مزارت و فاتحه میخوانم و، و بدرورد

" منفرد "

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:32 توسط سپیده |

 زن در اسلام:



قرآن:

سوره نساء آیه 38 : مردان را بر زنان تسلط و حق نگهبانى است، بواسطه برترى که خدا بعضى را بر بعضى مقرر داشته و هم بواسطه آنکه مردان از مال خود باید به زنان نفقه دهند.

سوره بقره آیه 228: مردان را بر زنان افزونى و برترى خواهد بود.

سوره بقره آیه 224: زنان شما کشتزار شمایند، براى کشت به آنها نزدیک شوید، هرگاه معاشرت آنها خواهید.

سوره نساء آیه 38: و زنانى که از مخالفت و نافرمانى آنها بیمناکید، باید نخست آنان را موعظه کنید. اگر مطیع نشدند از خوابگاه آنها دورى گزینید. باز اگر مطیع نشدند، آنها را به زدن تنبیه کنید. اگر اطاعت کردند، دیگر حق هیچگونه ستم ندارید...

سوره نساء آیه 3: اگر بترسید که مبادا با یتیمان مراعات عدل و داد نکنید، پس آنکس از زنان به نکاح خود درآورید که شما را مناسب باشد، دو، سه یا چهار، و اگر بیم ستم میرود یک زن برگزینید...

سوره بقره آیه 221: با زنان مشرک ازدواج نکنید، مگر ایمان آرند و همانا کنیزکى با ایمان بهتر از زن آزاد مشرک است...

سوره نساء آیه 24: و نکاح زنان محصنه نیز بر شما حرام شد، مگر آنکه متصرف و مالک شده اید.

سوره نساء آیه 19: در مورد زنا هر گاه چهار شاهد مسلمان گواهى دهند باید زن را تا پایان عده در خانه نگه داشت، اگر توبه نکرد حد مقرر را در باره او اجرا کرد.

سوره نساء آیه 11:حکم الله درباره فرزندان شما چنین است که پسران دو برابر دختران ارث ببرند.

سوره بقره آیه 282: ...و دو تن از مردان گواهی آورید و اگر دو مرد نیابید،یک مرد و دو زن ...

 

 

در نهج البلاغه:

خطبه 80 نهج البلاغه:

 معاشرالنّاس ان النساء نواقص الایمان نواقص الحظوظ نواقص العقول

ای مردم ،زنها از ایمان و ارث و خرد کم بهره هستند.اما نقصان ایمان آنها به جهت نماز نخواندن و روزه نگرفتن است در روزهای حیض و جهت نقصان خردشان آن است که در اسلام گواهی دو زن به جای گواهی یک مرد است و از جهت نقصان نصیب و بهره هم،ارث آنها نصف ارث مردان می باشد.پس از زنهای بد پرهیز کنیدو از خوبانشان بر حذر باشید و در گفتار و کردار پسندیده از انها پیروی نکنید تا در گفتار و کردار ناشایسته طمع نکنند.؟

 نامه 14 نهج البلاغه :

 ولا تهیجوا النساء با ذی و...

 و زنان را با آزار رساندن به آنها بر میانگیزید،هر چند دشنام به شرافت و بزرگواری شما داده،به سرداران و بزرگانتان نا سزا گویند،زیرا نیروها،جانها و خردهای ایشان ضعیف و سست است. حتّی در زمانی که زنان مشرک بودند ما را گفته بودند که از آنها دست باز داریم.در زمان جاهلیت اگر مردی زنی را با سنگ یا چماق میزد،بر اثر آن،او را و بعد از او فرزندانش را سرزنش می نمودند..

 نامه 31 نهج البلاغه :

وایاک و مشاورة النّساء فانّ رایهنّ الی افن و عزمهن الی و هن و...

...از رای زدن بازنان بپرهیز،زیرا ایشان را رایی سست و عزمی نا توان است با پرده نشینی،نگاه آلوده شان را راه ببند که سخت گیری در پرده نشینی آنان،ماندگاریشان را افزون کند.خارج شدن زنان از خانه بدتر نیست از اینکه کسی را که به او اطمینان نداری به خانه در آوری.(یعنی هر دو اینها به یک اندازه میتواند خطرناک باشد)اگر توانی کاری کنی که جز تو را نشناسند،چنان کن. کاری که بدور از توان اوست بدو مسپار زیرا زن چون گل ظریف است نه پهلوان خشن.گرامی داشتن او را از خدمتگزاران و او را به طمع میانداز چندان که دیگری را شفاعت کند.زنهار از رشک بردن و غیرت نمودن نابجا،زیرا سبب میشود که زن درستکار به نادرستی افتدو زن به عفت آراسته را به تردید کشاند.         

حکمت 58 :زن چون کژدم است که شیرین است گزیدن او.                            

حکمت 119 : غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان است.

حکمت 131 : جهاد زن خوشرفتاری با شوهر و اطاعت از اوست.

حکمت 226: بهترین خوهای زنان بدترین خوهای مردان است که تکبر و ترس و بخل باشد.پس هر گاه زن متکبره باشد،سر فرود نمی آورد و هر گاه بخیل و زفت باشد مال خود و شوهرش را نگاه می دارد و هر گاه ترسو باشد از آنچه به او رو آورد می ترسد و دوری میگزیند.                                                                                      

حکمت230:همه چیز زن بد است و بدتر چیزی که در اوست این است که مرد را چاره ای نیست از بودن با او .

در تمام خطبه ها و نامه ها کلمه عام النّساء به کار برده شده و این نشان می دهد که عموم زنان مورد نظر علی ابن ابیطالب بوده اند. بنابراین این توجیه که در واقع روی صحبت با گروه خاصی از زنان بوده است،به هیچ وجه قابل قبول نیست که اگر چنین بود،علی می بایست با بکار بردن عباراتی مناسب این ابهام را از بین می برد همچنانکه آنجا که در مورد مردان صحبت می کند و از آنان گله می کند هیچگاه همه مردان را مورد خطاب قرار نداده،به عنوان نمونه علی در قسمتی از خطبه 27 چنین می گوید: ای کسانی که به مردان می مانید ولی مرد نیستید! ای کودک صفتان بی خرد و ای عروسان حجله نشین! چقدر دوست داشتم که هرگز شما را نمیدیدم و نمیشناختم. همان شناسایی که سر انجام مرا اینچنین ملول و ناراحت ساخت. خدا شما را بکشد که این قدر خون به دل من کردید و سینه مرا مملو از خشم ساختید و کاسه های غم و اندوه جرعه جرعه به من نوشاندید و با سر پیچی کردن و یاری نکردن، نقشه های مرا تباه کردید

 نهج الفصاحه:

از دیگر اسناد مستند و معتبر اسلامی، نهج‌الفصاحه است كه كتابی است در ردیف نهج‌البلاغه‌ی علی ابن ابیطالب و «مجموعه‌ی كلمات قصار، خطبه‌ها و تمثیلات حضرت رسول اكرم» را در برمی‌گیرد. جمع آوری و ترجمه‌ی این كتاب را شادروان ابوالقاسم پاینده به عهده داشته است. نهج‌الفصاحه شامل 3227 جمله‌ی كوتاه یا تقریبا كوتاه است كه پاینده از آن‌ها به عنوان كلمات قصار نام برده است. در ادامه‌ی كتاب، بخشی به خطبه‌های محمد و بخشی هم به تمثیلات او اختصاص داده شده است. در مجموع 3227 كلمه‌ی قصار 157 بار از زنان صحبت شده است كه عموما بر روی این محورها تنظیم شده است: اسارت زنان در خانه‌ی مردان، مكر و شیطنت‌ عموم زنان، لزوم پرهیز از زنان بد و خوب، وجوب اطاعت زنان از مردان. (شماره حدیث ها برای چاپ سال 57 می باشد و ممکن است با چاپ های جدید مطابقت نداشته باشد)

در باره‌ی زنان از خدا بترسید كه آن‌ها پیش شما اسیرند(حدیث شماره 45)

حكایت زن پارسا چون كلاغ اعصم است.(حدیث شماره 2731)

از دنیا بترسید و از زنان بپرهیزید؛ زیرا شیطان، نگران و در كمین است و هیچ‌یك از دام‌های وی [شیطان] برای پرهیزگاران مانند زنان مورد اطمینان نیست (حدیث شماره 50)

محكم‌ترین سلاح شیطان هم زنان هستند. (حدیث شماره 970)

از بی لباسی برای نگه داری زنان [در خانه] كمك جوئید؛ زیرا زن وقتی لباس فراوان و زینت كامل دارد، مایل به بیرون رفتن است. (حدیث شماره 282)

زنان را بی لباس بگذارید تا در خانه‌ها بمانند. (حدیث شماره 343) 

هر زنی كه بدون اجازه‌ی شوهرش از خانه بیرون برود، مورد خشم خداست تا به خانه برگردد، یا شوهرش را راضی كند. (حدیث شماره 1020)

از هیچ فتنه‌ای كه خطرناك‌تر از زن و شراب باشد، بر امت خویش بیم ندارم.» (حدیث شماره 2611)

اگر زنی خود را معطر كند و بر مردمی بگذرد كه بوی او را دریابند، زناكار است. (حدیث شماره 177، حدیث شماره 1019،حدیث شماره 2157)

زنی كه برای كسانی جز شوهرش، بوی خوش بكار می‌برد، مایه‌ی آتش و ننگ و عار است. (حدیث شماره 188)

بهترین عطر مردان آنست كه بویش عیان و رنگش نهان باشد. و بهترین عطر زنان آن است كه رنگش عیان و بویش پنهان باشد. (حدیث شماره 1516)  

بهترینِ زنان، آن است كه رویش خوب‌تر و مهرش كمتر است.» (حدیث شماره 356، ص222-حدیث 357 و 292 مشابه با این حدیث)

بهترینِ زنان زنی است كه با تن و مال خود از شوهرش فرمان می‌برد و برخلاف رضایت او كاری نمی‌كند. (حدیث شماره 1504)

اگر زنی در رابطه با بی‌خیری شوهرش اعتراضی بكند، تمام اعمال نیكش بی‌اثر می‌شود. (حدیث شماره 226)

 گروهی كه زمام كار خویش [را] به زنی سپارند، هرگز رستگار نشوند. (حدیث شماره 2294)

 پس از من برای مردان، فتنه‌ای زیان‌انگیزتر از زنان نخواهد بود. (حدیث شماره 2572)

گروهی كه زمامدارشان زن است، رستگاری نبینند. (حدیث شماره 2551)

دو كسند كه نمازشان از سرهاشان بالاتر نمی‌رود، بنده‌ای [برده‌ای] كه از آقایان [اربابان] خود گریخته باشد، و زنی كه شوهر خود را نافرمانی كرده باشد. (حدیث شماره 54)

سه كسند كه از آن‌ها سخن مگوی… كنیز یا بنده‌ای كه از آقای خود گریخته و در حال گریز مرده باشد. و زنی كه شوهرش از او دور باشد و مخارج او را بپردازد و او در غیبت شوهرش آرایش كند. از آن‌ها سخن مگوی!(حدیث شماره 1224،حدیث شماره 1233)

سه كسند كه نمازشان از گوش‌هاشان بالاتر نمی‌رود: بنده‌ی فراری تا بازگردد، و زنی كه شب بخوابد و شوهرش بر او خشمگین باشد و… (حدیث شماره 1222)

خطرناك‌ترین دشمن تو همسر توست كه با تو هم‌خوابه است و مملوك تو» (حدیث شماره 339)

خداوند رنج هوو داری را نصیب زنان و جنگ را قسمت مردان قرار داد. هر زنی كه از روی ایمان و در انتظار پاداش خدا، بر رنج هوو داری صبر كند، ثواب شهید را دارد. (حدیث شماره 710)

بهترین مسجد زنان، كنج خانه‌ی آنهاست. (حدیث شماره 1532) 

زنان، دام شیطانند. (حدیث شماره 1792 ، حدیث شماره 3153)  

اگر زن نبود، مرد به بهشت می‌رفت.» (حدیث شماره 2358)

اگر زنان نبودند، خدا چنان كه شایسته‌ی پرستش اوست، پرستیده می‌شد. (حدیث شماره 2361)

كمترین ساكنان بهشت زنانند (حدیث شماره 603)

در جهنم نگریستم و دیدم كه بیشتر مردمان آن زنانند. (حدیث شماره 331)

جهاد زنان، شوهرداری خوب است. (حدیث شماره 1403)

اگر به كسی دستور می‌دادم كسی را سجده كنند، به زن دستور می‌دادم شوهرش را سجده كند.» (حدیث شماره 2348)    

اگر به كسی دستور می‌دادم كسی را سجده كند، به زنان دستور می‌دادم شوهران خویش را سجده كنند، از بس كه خدا برای شوهران حق به گردن زنان نهاده است. (حدیث شماره 2349)

مشاغلی كه محمد برای زنان در نظر گرفته است، كارهایی است كه ایشان را هرچه بیشتر در خانه‌ها زندانی می‌كند:«بهترین سرگرمی زن، دستگاه نخ‌ریسی است. (حدیث شماره 1527)

فرزندانتان را [پسرانتان] را شنا و تیراندازی بیاموزید و زنان را نخ رشتن!» (حدیث شماره 1954)

 چرخ ریسی برای زن مومن در خانه‌اش سرگرمی خوبی است. (حدیث شماره 1955)

 [ای زنان] هریك از شما با اشتغال در خانه‌ی خویش، اگر خدا بخواهد، ثواب مجاهدان [را] خواهد [خواهید] یافت. (حدیث شماره 2892)

و...

در نهایتٍ تمامی این تبعیض‌ها حضرت محمد باز هم معتقد است كه: من اگر كسی را برتری دادمی، زنان را برتری دادمی!(حدیث شماره 1728)

سایر کتب حدیث:

امام جعفر صادق:به درستی که زن وسیله خوشی و بازیچه مرد است.(فروع کافی)

پیامبر اکرم: من بعد از خود هیچ مصیبتی فاجعه آور تر از زن برای مرد بر جای نگذاشته ام(صحیح البخاری)

پیامبر اکرم:زنی که به درخواست شوهرش را برای همخوابگی نپذیرد تا زمانی که از خواب بیدار شود ،فرشتگان او را لعنت می کنند(صحیح البخاری)

امام علی:ای مردم از زنهای خود اطاعت مکنید...آنها را امین خود قرار ندهید...آنها در شهوت صبر ندارند...خوبی را فراموش می کنند و دائما در حال طغیان و سرکشی هستند...(بحار الانوار،جلد 103)

امام علی:هر مردی که اختیارش را به دست زن بسپارد ملعون است.(حلیه المتقین،باب 12)

امام صادق:اگر زنی برای شوهر خود سینه و پستان را بریان کند،حق شوهر را ادا نکرده است و اگر با این همه یک لحظه نسبت به شوهر خود نافرمانی کند،در درک اسفل جهنم جای میگیرد مگر آنکه توبه کند.(مکارم اخلاق)

پیامبر اکرم:به درستی که زن یکی از وسائل لذت و خوشی است؛پس هر کس زن میگیرد آن را ضایع نکند.(مکارم اخلاق)

امام موسی کاظم:دوست ندارم تمامی دنیا مال من باشد ولی یک شب بدون زن بخوابم(فروع کافی)

پیامبر اکرم:ای گروه زنان،من ندیدم کم خردان و سست دین تر از شما ها و می اندیشم بیشتر اهل دوزخ شما باشید...کسری دینتان از همین خونی است که از شما خارج می شود و در هر ماه شما را از نماز و گاهی از روزه باز می دارد و کسری عقلتان از آن است که شهادت هر دو تن از شما برابر یک مرد است.(من لا یحضره الفقیه)

و سرانجام سخنرانی محمد بن عبدالله در حج الوداع:

زنان اسیرانی هستند (در خدمت مردان) که هیچگونه اختیار و آزادی از خود ندارند.(نهج الفصاحه،صص 291-292؛تاریخ ابن خلدون،جلد 1،453؛ تاریخ جنگهای پیامبر،مغازی(عمر واقدی) ص 850-851؛تاریخ طبری،جلد 4،ص 1277

 
دست جمع آورنده ی مطالب درد نکنه وگرنه من که وقت این کارا رو ندارم!
دست اون پدرسوخته های اسلام سازم درد نکنه
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:25 توسط سپیده |

امیدوارم کسی که از مطالبش بدون اجازش استفاده کردم منو ببخشه. به هر حال اونم قصدی جز آگاه سازی آدم ها نداشته . ازت ممنونم که اینارو جمع آوری کردی.  هرکی که هستی.

بزرگان چنین گفته اند

30 دی 87 - 00:45

کفر لغت دیگرى است براى آزادى اندیشه. گراهام گرین

حماقت انسان دین را آورد و دین حماقت انسان را جاودانه كرد. ماركس

دین تماما مهمل است. توماس ادیسون

کلیه حقایق بزرگ جهان در ابتدا کفر محسوب شده اند. جورج برنارد شا

بحث و جدل کردن با کسى که به جاى تعقل و خردگرایى، دین را انتخاب کرده، مانند تجویز دارو به بدن یک مرده است. توماس ادیسون

کسی که برای اولین بار ایده از طرف خداوند آمده ام را مطرح کرد، انسان هوشمندی بود.اروپیدس 484 قبل از میلاد

من نمى توانم خدائى را تصور کنم که مخلوقات خود را پاداش یا کیفر مى دهد؛ که اهدافش طبق مقاصد ما انسانها شکل گرفته؛ خدایى که بطور خلاصه انعکاسى از ضعف و ناتوانى ما انسانهاست. من همچنین نمى توانم باور کنم که انسان بعد از اینکه مرد، مى تواند وراى جسم مادیش زنده بماند، هر چند که روح هاى ناتوان بدلیل ترس و جهل چنین افکارى را با خود حمل کنند! آلبرت انشتین

قبل از اینکه براى آمدن باران به درگاه خدا نماز بیاورى، بهتر است برنامه هواشناسى را تماشا کنى. مارک تواین

روحانى نسبت به برهنگى و رابطه طبیعى دو جنس حساسیت دارد، اما از کنار فقر و فلاکت مى گذرد.سوزان ارتس

ترس پدر خشونت و مادر دین است. بى جهت نیست که این دو در طول تاریخ دست در دست هم پیش رفته اند. برتراند راسل

ادیان بر مبناى ترس اکثریت و زرنگى اقلیت بنیان شده اند. استاندال

جاى مذهب در کلیساست نه در دولت. جورج واشنگتن

مذهب، تخیل است و پایه قدرتش در این است که در محدوده تمایلات ذاتى مان واقع مى شود. زیگموند فروید

دین افیون مردم است. کارل مارکس

پر طرفدار ترین مواد مخدر در اروپا عبارتند از: الکل و میسیحت. فردریک نیچه

انسانها هرگز به اندازه ای که با مفاهیم دینی توجیه شده باشند، شرارت را به کمال و با لذت انجام نمیدهند.پاسکال

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:22 توسط سپیده |

من می­دونم

 ما پیروز میشیم

 

مگه میشه وقتی امید داری، وقتی دشمنامون ضعیفند، وقتی خودشون انقدر خنگند که دارن خودشونو از بین می برند. وقتی خوشبختانه اونا ایدئولوژی و منبعی ندارن که  کمکشون کنه چرا بترسیم؟ اما یه دلیل وجود داره برای ترسیدن ما. اونم اینه که ما خودمون رو باور نداشته باشیم و سعی در احیای ایرانی بودن خودمون نکنیم. نظریه قطعی هر ایرانی اصیل که ایرانی بودن خودشو از یاد نبرده باشه و به عربا نفروخته باشه، اینه که: ما ایرانی هستیم و اسلام مال ما نیست. همین و بس.

اینه اون لحظه ای که ازش میترسیدن و دارن میبینن آغاز شده. تنها راه پیروزیمون همینه. باور کنید. خوب همش یه لحظست این که ما به آزادی اندیشه برسیم و باور کنیم این حرف ها همش کشک و پشمه. و عدالت یک افسانست. و من شک دارم که ظلم پایدار نباشه. ظلم قرن ها و هزاران ساله که پایداره و هیچیشم نمیشه لعنت به هرچی اسلام ، که مارو به اینجا کشونده . من وقت ندارم برم اسلام ناب رو کشف کنم. بعد رد کنم یا بپذیرم. و میدونم نپذیرفتن اسلام با همون نوع درکی که این آدمای متحجر متعصب دور و برمون از اسلام دارند هم به همون اندازه­ی پذیرفتن اونا احمقانست. پس باید چیکار کرد؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:48 توسط سپیده |

vaghean mano che be veblog nevisi

na baladam farsi sarie type konam na osulan vaght daram. na hichi kholase . sepide be in natije  resid ke delesh mikhad hame neveshtehasho hame bekhunan . albate avalesh az inja shoru shod ke az khod-sansuri halesh bad mishod dige  va tahamolesho nadasht . ama hanuzam hamash tu daftar minevise ke badan biad typeshun kone , ama engar in dorost nist, bayad pashi az sare jat har moghe az nesfe shabo zohro ... bashe va benevisi , fekre hichiam nakoni faghat benevisi. hala dige hamin karo khaham kard va kamkamak type farsimam tond mishe vo webam porbaaaaaaaaaar

be omide chenin ruzi

sepide kheili kar dare ama bayad veblogesho ham benevise o vaghti barash bezare

 bad az in bayad az rahi ke dar pish gereftam vase edame tahsil benevisam ta kar kardanavo pul dar ovordana

ta hame chi kholase

mikham ye mosaferati beram un saresh napeyda. mikham beterekunam. monfajer. 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:28 توسط سپیده |

          برای آشنایی بیشتر  میخوام یکی از کارای مورد علاقمو اینجا بذارم.من هنر می خونم. و موضوعی که نتیجه ی چند ماه کارمو روش میبینیدُ بدون شک آتشه 

 در مورد منظورم فقط همینقدر میتونم توضیح بدم که : تا خرخره تجربه کردم بقیه کارامم به مرور میذارم

فکر نکنید این دیوارهیه مقواست

من مدت هاست که با آتیش زندگی میکنم زندگی خوب و شیرینیه

 به ادامه مطلب نگاهی بندازید

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 13:52 توسط سپیده |

باید زندگی بکنی.

باید.

حرفم نباشه.

سبز و سرخو سفیدو سیاهو هر رنگی که  باشی.

این  یعنی همونی که میخوای همون میشه( آلمانیش) من سپیده هستم یک تکه از آتش بزرگی به نام ایران. هرجا باشم هر زمان تمام وجودم متعلق به ایرانه

تمام.

اینم یعنی اونی که دوسش داری با تمام ذرات وجودش دوست داره.

حالا شد

 تمام.

دیگه چی میخای خداییش؟

هان ؟چت میشه تو؟ 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:41 توسط سپیده |

در جنگل چشم‌هايت جاهايي هست كه بي درختند انگار آتش گرفته باشند

 اين آتش را من برافروخته ام كه در خاكسترش عشق بكارم تا مهر تو جوان شود آنسان كه شقايق سر بر مي آورد از خاك.

عشق است كه نابود مي كند و مي پرورد، عشق است كه از خاكستر نور مي روياند و در عذابش گويي زير سايه ي درختي در بهشت نشسته اي.

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:9 توسط سپیده |

تمام روز در آینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای کوچه صدای پرنده ها
صدای گم شدن توپ های ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حباب های کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند
و باد ‚ باد که گویی
در عمق گودترین لحظه های تیره همخوابگی نفس می زد
حصار قلعه خاموش اعتماد مرا
فشار می دادند
و از شکافهای کهنه دلم را بنام می خواندند
تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من میگریختند
 و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پلکها پناه می آوردند
کدام قله ‚ کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند ؟
به من چه دادید ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندامها و خواهشها ؟
اگر گلی به گیسوی خود می زدم
از این تقلب ‚ از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است فریبنده تر نبود ؟
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سِحر ماه ز  ایمان گله دورم کرد!
چگونه نا تمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود
 و گرمی تن جفتم
به انتظار  پوچ تنم ره نمی برد
 کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکاک
 که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب می خورند
 مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل
که از ورای پوست سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال می کند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه می آمیزد
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش ای نعل های خوشبختی
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره های خون تازه می آراید
 تمام روز ‚ تمام روز
رها شده ‚ رها شده چون لاشه ای بر آب
 به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم
 به سوی ژرف ترین غارهای دریایی
 و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
 از حس مرگ تیر کشیدند
نمی توانستم ‚ دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
 و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت
نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 16:29 توسط سپیده |